احساس باران

اگر میتواست قبل از هر اتفاقی

حتما دستش را از روی سرش بر میداشت

تا دیگر آن همه سرزنش نشود

آن همه خجالت نکشد

آن همه بد و بیراه نشنود

همه جا ساکت بود

همه خوابیده بودند

تلفن خوب میفهمید

اما در یک لحظه مجبور شد

مجبور شد

مجبور شد باز جیغ بزند!

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:,ساعت 12:31 توسط بنفشه| |

سلامممممممممممممم عزیزای دلم ........یه کتاب خوندم که شعرای خیلی خیلی قشنگی داشت برای شما هم مینویسمشون امیدوارم خوشتون بیا جیگملای من

 

تنها یک برگ مانده بود

درخت گفت:

منتظرت میمانم

برگ گفت:تا بهار خداحافظ

بهار که شد

درخت میان آن همه برگ دوستش را نمیشناخت!!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:شعر زیبا,برگ,درخت,بهار,,ساعت 12:20 توسط بنفشه| |

سلامممممممممممممم عزیزای دلم ........یه کتاب خوندم که شعرای خیلی خیلی قشنگی داشت برای شما هم مینویسمشون امیدوارم خوشتون بیا جیگملای من

 

تنها یک برگ مانده بود

درخت گفت:

منتظرت میمانم

برگ گفت:تا بهار خداحافظ

بهار که شد

درخت میان آن همه برگ دوستش را نمیشناخت!!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:شعر زیبا,برگ,درخت,بهار,,ساعت 12:20 توسط بنفشه| |

سلامممممممممممممم عزیزای دلم ........یه کتاب خوندم که شعرای خیلی خیلی قشنگی داشت برای شما هم مینویسمشون امیدوارم خوشتون بیا جیگملای من

 

تنها یک برگ مانده بود

درخت گفت:

منتظرت میمانم

برگ گفت:تا بهار خداحافظ

بهار که شد

درخت میان آن همه برگ دوستش را نمیشناخت!!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:شعر زیبا,برگ,درخت,بهار,,ساعت 12:20 توسط بنفشه| |

سلامممممممممممممم عزیزای دلم ........یه کتاب خوندم که شعرای خیلی خیلی قشنگی داشت برای شما هم مینویسمشون امیدوارم خوشتون بیا جیگملای من

 

تنها یک برگ مانده بود

درخت گفت:

منتظرت میمانم

برگ گفت:تا بهار خداحافظ

بهار که شد

درخت میان آن همه برگ دوستش را نمیشناخت!!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390برچسب:شعر زیبا,برگ,درخت,بهار,,ساعت 12:20 توسط بنفشه| |

 سلامی به گرمی بخاری هایی که الان تو خونه هاتون روشنه.........

من عاشق اهنگ چراغارو خاموش کن رضا صادقیم.متن این شعر رو مینویسم شما هم اگه خواستین نظرتون رو در مورد این شعر بهم بگین .....مرسی از همتون عاشقتونمممممممممم

چراغارو خاموش کن هوا هوای درده

دوس ندارم ببینی چشمی که گریه کرده

چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشیم

میخوام به روم نیارم باید ازت جدا شم

فکر نبودن تو دنیامو میسوزونه چراغارو خاموش کن چشم و چراغ خونه

یه خورده ارومم کن نشون نده که سردی

حالا وقت دروغه بگو که برمیگردی

از نظر من شعرش قشنگه با صدای رضا صادقی هم که دیگه محشر شده!!!!!!

نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:,ساعت 21:45 توسط بنفشه| |

 تو به من خندیدی 

 و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و  تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من ارام.ارام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:,ساعت 19:0 توسط بنفشه| |

 دشت های چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

من در این آبادی پی چیزی میگشتم:

پی خوابی شاید

پی نوری ریگی لبخندی

پای نی زاری ماندم باد می امد گوش دادم:

چه کسی با من حرف میزد؟

راه افتادم

یونجه زاری سر راه

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم پا ها در آب:

من چه سبزم امروز!

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

ظهر تابستان است.

مهربانی هست سیب هست ایمان هست.

آری!

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نوز مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دور ها آوایی است که مرا میخواند

                                                

 

                                             سهراب سپهری

نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:,ساعت 18:45 توسط بنفشه| |

 به پرواز

شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد.
به پرواز شک کرده بودم من.
***
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود.

با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود

 
نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:,ساعت 18:37 توسط بنفشه| |

 پشت شيشه برف ميبارد 
پشت شيشه برف ميبارد 
در سكوت سينه ام دستي 
دانه اندوه ميكارد 
مو سپيد آخر شدي اي برف 
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي 
چون نهالي سست ميلرزد 
روحم از سرماي تنهايي 
ميخزد در ظلمت قلبم 
وحشت دنياي تنهايي 
ديگرم گرمي نمي بخشي 
عشق اي خورشيد يخ بسته 
سينه ام صحراي نوميديست 
خسته ام ‚ از عشق هم خسته

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:,ساعت 18:24 توسط بنفشه| |

 


سلام سلام

خوش اومدید به وبلاگ من

من تصمیم گرفتم تو این وبلاگ از شعر ها و داستان های عاشقانه استفاده کنم

 خوب بچه ها امیدوارم از مطالب من خوشتون بیاد

دوستتون دارمممم خیلی زیاد

بوس بوس

نوشته شده در یک شنبه 13 آذر 1390برچسب:مقدمه,داستان عاشقانه,مطالب,وبلاگ,ساعت 18:14 توسط بنفشه| |


Power By: LoxBlog.Com